X
تبلیغات
رایتل

هاشم افسریان خاطرات و شعر ها

بازگوئی خاطرات تا پیرسالی، ازمشهد قدیم تا کرمان آن سال ها، از هنرهای تزئینی تا هواپیمائی ملی و ماهان، از ناگفته ها تا گفته ها

کوچه روشن وخانواده ده نفری


جمع خانوادۀ آسِد مَمّد « آقاسیدمحمد » درسال 1326  به خانه‌ای درکوچه روشنِ، خیابان خسرویِ مشهد، نقل مکان کردند. تا سال نود، این خانه پابرجابود. بعد، دربرنامه توسعه آستان قدس قرار گرفت و تخریب شد. تعداد بچه ها به هفت رسیده بود، سه دختر و چهارپسر، با یک تلفات آنهم پسر. این خانۀ هفتاد متر بود و اسکلتی چوبی داشت. 

 ورودی از یک کوچه دومتری خاکی. حیاطی چهل متری، باحوضی در وسط و پله‌ایکه به اطاق نشیمن و مهمانخانه میرفت. یک ایوان باریک، که روی ستونهای بیرون آمده ازسقف زیرزمین، ساخته شده بود. از همین ایوان برادرِ بعد ازمن، به پائین افتاد و چانه‌اش درید. - خدا رحمت کند یحیی را زودرفت -  دیوارضلع غربی حیاط را، دویاس امین السلطان پرکرده بود. پراز گنجشک، که بی امان با هم حرف میزدند.

 اما صدایشان شبها در نمی‌آمد، چه عطری درآن چهاردیواری می پیچید! 



دیشب به خوابم آمدی.

بسان عطر یاس ها، تمام

 

صبح بی تفاوت مرا،


به روزهای کودکی ،

به آن دو یاس توامان:


                   « که آشیانه ی پرنده های کوچک بهار بود» کشیدی و،

به کوچه باغ  آشنا ، نشاندیم.                        مهر 47 - تهران


 

 دو زیرزمین همکف حیاط، مَأوای ما درتابستانها بود، وخلوتگاهی برای ساعتها بازی کردن بایک قرقره خالیِ میخ شده به دیوار؛ ویک زیرپله، بنام مطبخ برای بارگذاشتن دیگ مسی بزرگ روی اجاق هیزمی.

 درِمهمان خانه،که هم جوارِ نشیمن بود، صبح های جمعه اول ماه؛ که روضه مردانه داشتیم باز میشد ؛ و عصرهای یکشنبه اول ماه، برای روضه زنانه. از وسائل پذیرائی در روضه ها، غیر از چائی، سیگار «اشنو» و« هما» هم بود. «هما» را خانم ها میکشیدند، که باریک بود وسبک. در مجالس ختم هم همینطور. ارتباط سیگار با این مجالس را متوجه نبودم، ولی گویا با چائی بی ارتباط نیست. ما همگی مشق‌هایمان را دراطاق نشیمن می‌نوشتیم، همان‌جا غذا میخوردیم می خوابیدیم و زمستانهای سردآن سال ها، زیریک لحاف کرسیِ بزرگ می چپیدیم. چه کیفی داشت سنگینی لحاف پشمی و گرمائی که از بقیه میگرفتی. رفتن به خانهِ خاله بهترین بود، که همبازی داشتیم و رفتنش مجوز نمی خواست، ساخت هواپیمای دو موتوره با تاکردن ورق کاغذ راآنجا یاد گرفتم .

آنکه این کاردستی را بمن آموخت مزدش را هم گرفت ، ده شاهی؛ از پول توجیبی روزانه که حلالش باد.

درمحله ما، آب لوله کشی وجودداشت؛ و این خود نعمت بزرگی بود. همچنین برق،که اوایل فقط ازغروب تاصبح روشن می‌شد، صدای تاپ تاپ موتور که میآمد می‌فهمیدیم که برق آمده. روشن کردن چراغ خودش تفریحی بود، اینکه چه کسی اول کلید را بزند، سرش دعوا میشد.

بخاطر میآورم دریکی از بعد از ظهرهای تابستان، که کسی در حیاط نبود، چرا غ برق روی حوض را روشن، و دهانم را پراز آب حوض کردم ؛ به خیال اینکه آ ب را ازسیم ها بگذرانم و شعله داخل لامپ را خاموش کنم ؛ بچه‌گی است دیگر ! همین که دهانم را به کلید چسباندم، چیزی نفهمیدم، به وسط حیاط پرت شده بودم.  بعداً متوجه شدم کسی مرا هُل نداده است.

مادربزرگ پدری هم که به او« ننه آقا» میگفتیم، به جمع ما پیوسته بود و جا و مکانش در زیرزمین محفوظ بود. پیرمادری مهربان با لهجه غلیظ طبسی، که ازآن دیارآمده بود. بادام مغزمیکرد و مغز را خلال ؛ برای مصرف قنادی پدر؛ و ازاین راه درآمد بسیار مختصری داشت که بانک پشتیبان من بود .

اغلب خریدها را من میکردم، نان و گوشت و نفت وسایر اقلام. مادرلباس همه ما و خودش را می‌دوخت و می‌شست، خیاطی میکرد، آشپزی میکرد. مدیریت اقتصاد خانه را دردست داشت، با روزی ده تومان، که شبها پدر از دخل مغازه برمیداشت و صبح روی طاقچه میگذاشت و میرفت.

پدر سوادی نداشت ولی اعداد را می‌شناخت و تمام محاسبات را با چرتکه انجام میداد، اما امضاء داشت وپای سفته و چک را با اسم محمد نقاشی میکرد. مادرم مکتب را گذرانده بود و قرآن را دور میکرد و حافظ را میخواند و با اوفال میگرفت .

الا یا ایهاالساقی اَدِرکاساّ ونا وِلها          که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

اولین شبی که میبایست مشق شب کلاس اول دبستان را بنویسم،" آب  بابا  بار"  مداد را بلد نبودم به‌دست بگیرم. این مادر بودکه با دستش دستم را میگرفت و من مینوشتم ،« بابا نان داد ».

یک روز حرف زشتی از دهانم بیرون پرید؛ مادر، آنقدرفلفل روی زبانم ریخت که آتش گرفتم. صورتم را توی آب حوض بُردم و گریه کنان، زبانم را با آب خنک میکردم. ساعتی طول کشیدتاآرام شدم وازآن به بعد، به کسی فحش ندادم. ننه آقا هم که هوای مرا همیشه داشت، واسطه نشد ! 

اولین تنبیه فرهنگی را درکلاس سوم دبستان نوش کردم؛ « صدیقی » ترک زبان که در دبیرستان هم با او همکلاس بودم، میخواست آهسته در حالیکه معلمِ کلاس « خانم سربلندی »متوجه نشود، « قاضی زاده »را صدا بزند. هی میگفت «گازی ، گازی » ، خنده ام گرفت، خانم معلم مرا پای تخته برد و علت خنده بیجای مرا سئوال کرد. نتوانستم توضیح دهم. با خط کش چوبی اولین تنبیه آموزشی را دشت کردم، بعد از دیپلم، صدیقی به دانشکده افسری رفت، شنیدم این افسر ارشد ارتش، بعد از انقلاب به جرم شاه دوستی اعدام شده است. خانم سربلندی که خوش تیپ و خوش قیافه و خوش پوش بود، توسط رقیب عشقی اش با چاقو به قتل رسید. قاضی زاده در آلمان، دکتر دندان ‌پزشک شد و با دختردائی من ازدواج کرد و قوم خویش شدیم.

 شهریور نود و دو، بعد از گذشت شصت سال،دوست همکلاسی راکه با هم در یک نیمکت بودیم دیدم.  « ابراهیم برومند» در همان کلاس سوم دبستان، خودنویس داشت و دیکته اش را با خودنویس می نوشت. ازآنجائی‌که جملات دیکته را معلم دو بار تکرار میکرد، دوست داشتم دیکته را خوش خط بنویسم، آرزو می‌کردم که من هم خودنویس «ero» میداشتم . ابراهیم فرزند کتابفروشی برومند در خیابان ارگ بود، کتابفروش مترقی و روشنفکری که روزنامه هم می‌فروخت و کتابهایش نشان دهنده گرایش فکری او بود. بیست و هشت مرداد سی و دو، که تا ساعت یک بعد از ظهرفریادمرگ برشاه و زنده باد مصدق در خیابان‌ها جاری بود، بعدازظهر، شعارها برعکس شد. دسته های الوات که توسط کودتا گران اجیر شده بودند، سراغ کتاب فروشی برومند رفتند و بعد ازتاراج، آنرا به آتش کشیدند. وقتی بعد از حدود شصت سال همدیگر را دیدیم یاد خودنویس ero افتادم و آرزوهای آن دوران که برایش تعریف کردم و خندید.  

حمام رفتن را، پدر تنظیم می نمود، قبل از طلوع آفتاب. وقتی به حمام عمومی حاج کربلائی علی، درکوچه چهارباغ می‌رسیدیم، صدای طبل های نقّاره خانه شروع میشد و کم کم نقاره ها و شیپور ها، وارد ارکسترمی شد. یعنی که " آی مردم شهر، دارد صبح میشود ، نماز،  نماز ". 

بخشی از شعر« شده صبح  » سال 48

. . . . . . . . . . . . . . . .

ناله ها با نقاره

آسمون بی ستاره

دم صحن  نذری پزون

چلچراغا آویزون

همه جا آینه کاری

تو شبستون بیکاری

. . .  . . . . . . . . . .

توی شهر رنگرزون

شده صب مثل خزون

نمیاد بانگ اذون.

 

  چند تا شمع، داخل حمام را نیمه روشن نگه میداشت، تا که روشنائی اصلی بیاید و خودش را از شیشه های مات گنبدک های سقف حمام، به‌نمایاند. هنوزخواب از سرم نرفته بود، تحمل آب خزینه راکه خیلی داغ بود، منِ پوست نازکِ لاغر اندام، نداشتم .

تکنولوژی پیچیده دوش، که با آن، آب سرد و گرم به اندازه مناسب میتوانست مخلوط شود، و روی سرِ مسلمین بریزد، با فتوای علمای شهر غیر شرعی اعلام شده بود.

آفتاب که داشت خودش را تمیز و شسته بالا می‌کشید، ما به خانه رسیده بودیم. پدر عازم بود تا قفل های مغازه را باز کند. زندگی بدون اینکه ما، درک لحظه هایش راداشته باشیم، هم‌چنان جاری بود .

زندگی ساده می‌گذشت وسخت، و دین حضورش را با صدای اذان و نقاره به گوش شهر میرساند. اوج تظاهر دینداری، برقراری روضه های متداولِ ماهانه دین دارانی بود، که توانائی پهن کردن سفره صبحانه را، با چای شیرین و نان قاق داشتند.  بخش عمدۀ مشتریان دائمی این روضه های مردانه را، همین سفره ها بخوبی حفظ میکرد.

 سال سی و چهار، پدر بعلت بیسوادی و عدم کنترل حسابها، و بهرۀ پول، ورشکست شد و خانه هفتادمتری را به طلبکارها واگذار کرد و ما از کوچه ائی که روشن  بود رفتیم .

 

 



تاریخ ارسال: شنبه 27 مهر 1392 ساعت 22:10 | نویسنده: هاشم افسریان | چاپ مطلب
نظرات (2)
پنج‌شنبه 16 آبان 1392 00:52
محسن [ ] لینک نظر
از روشنی کوچه روشن ، بر ما گفت.

از روضه آن روز ، و هم ،از ننه قا گفت .

از آن پدر مادریش کو طبسی بود .

هم از پدر بزرگ من ، ممد آقا گفت.

تا هر موقع قصه کودکیتون رو بگید من گوش میکنم ممنون- محسن
یکشنبه 28 مهر 1392 17:37
علی کهربائی [ ] لینک نظر
هاشم عزیز
کلی کیف کردم و با تو در آن فضا حرکت کردم.
یک اشتباه تایپی در شعر حافظ آمده بود که بهتر دیدم یادآوری کنم:
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها (جام را بگردان و بیاشامان)
قربانت
علی
پاسخ:
جناب کهربائی راهنمائی های شما در تنظیم خاطرات خیلی موثر است ما را فراموش نکنید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد